این بار نتیجه ی 2 و 2 دیگر 4 نمی شود. این دو عدد به جای حل شدن در یک دیگر تصمیم گرفتند تا شخصیت خود را حفظ کنند و در کنار هم در آیند.
نتیجه ی جمع آن ها می شود تجربه ها ، خاطره ها ، شیرینی ها و تلخی هایی که می توانند کوله باری باشند برای پیشرفت های آینده.
آنگاه که چشم به جهان باز کردم چیزی را برای آینده تصور نمی کردم. پس از دوران چشم بستگی و پا نهادن به دوران خردسالگی ، مهمترین و بالاترین مرحله ی زندگیم ، اتمام دوران ابتدایی بود ، تا آنجایی که کلاس پنجمی ها را قهرمانان واقعی تلقی می کردم. واز آن به بعد ، پانهادن در سنین ۱۷ و ۱۸ سالگی را اوج زندگی می دانستم و عبور از ۲۰ سالگی را مرحله ی بسیار مهمی از زندگی می دانستم که تغییرات بسیار اساسی در زندگی هر انسانی رخ می دهد.
اما گذر عمر چیزی نیست که ما فکر می کنیم. با چشم بستن و باز کردنی بود که دیدم تاریخ ۱۷/۸ برای ۲۳ بار در زندگی من تکرار شده و فقط من هستم و ره توشه ام و راه سخت زندگی آینده.
بعد نوشتم را همین الان می نویسم تا کار به بعد نکشد.
امسال ، سالی پر از حوادث برایم بود. چه بسا شیرینی هایی که در حقیقت تلخ بودند و بیش از آن چیز هایی که در نظرم به تلخی زقوم بودند ولی بعد از گذشت مدتی متوجه ی شیرینی هم چون عسل آن ها شدم. و خوشحالم از آنچه بر من گذشته و خدا ی خود را شکر گذارم که در آن زمان که صلاح کار خود را نمی دانستم ، دستانم را گرفت و از به هم ریختگیم و سقوط بلا صعودم جلوگیری کرد ؛ هرچند که این مساله برایم به منزله ی در هم شکستن بود و برایم تلخ و ناگوار.
باشد که ره یافته ی راه مستقیم شویم.
نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/08/17 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت

این بغض امان از من برده است. مانده ام که چه کنم با این همه حرف ناگفته.
علی جان ؛ تو قلب تپنده ي مدرسه ي علميه ما بودي ؛ چه شد كه قلبت از كار ايستاد؟؟؟!!!
واين بار باز هم بغض بي امانم مي كند.
فقط دو چيز را از خدا ميخواهم:
۱- آمرزشت را ، كه به آن اميدوارم .
۲- صبري زيبا براي خانواده ات ، كه شايد اين غم بيش از اندازه برايشان سنگين باشد.
ديگر چيزي نمي گويم. ترسم از اين است كه اين مصيبت مرا به جايي بكشاند كه طاقت را از دست داده و شكايت اين امر الهي را به زبان آورم.
و تنها قيافه ي آن مرد و زني را در ذهن دارم كه داغ اين فرزندشان هم بيش از پيش مي شكندشان.
علي جان هرچند رفتي ولي يادت هميشه در قلبمان جاويدان است.
نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/06/29 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت
همه از عشق می گويند.
همه برای خودشان عاشق هستند.
درد دل می کنند ، بغض مي كنند، گريه مي كنند ، مي ميرند و... .
اما عاشقي چيست؟
شب نشيني مي كنم. چون درد عشق امانم را بريده است. چشمانم خسته هست ولي پلك ها ... سنگيني را به شوق ديدار روي معشوق ، تحمل مي كند. عشق در سينه ي من است كه اين گونه فروزان گشته ام. كسي تاب در آغوش كشيدنم را ندارد ، مگر آن پروانه كه ز جانش گذشته است ؛ چون آتش درونم هر دلي را خواهد سوزاند.
(( اي عشق از آتش اصل و نسب داري از تيره ي دودي از دودمان باد ))
با خودم گفتم كه(( عشق را تفسير در او مي كنم )) غافل از آنکه دریای عشق کجا و قلم من و پیمانه ی یار کجا .
ديگر تواني ندارم ، درمانده و ناچيزم . آخر يا در آتش عشق خواهم سوخت و يا ذوب در عشق شده و عاشق خواهم شد.

عشق را نشناختم ولي تا آنجا ديدمش كه وقتي كسي گفت :((عشق علیه السلام )) (۱)(۲)
با خودم گفتم که او نيز عشق را نشناخته است و زیر لب گفتم : (( عشق ، و هو السلام ))

پي نوشت :
۱-اين جمله از شاعر عزيزمون ، جناب آقاي قزوه هست.
۲- خداي نكرده جسارت به اين شاعر عزيزمون نشه ، من فقط نظر شخصي خودمو بيان كردم.
نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/05/19 ساعت 3:26 موضوع | لینک ثابت

سلام بر ارباب
سلامي به صفاي دل شما
امشب شب ميلاد شماست ، شب نور و بر كت و رحمت
رحمتي به وسعت وجود و روح و حكمت شما
ميدانم كه خوب مرا مي شناسيد ولي دوست دارم كه خودم را معرفي كنم.
من بنده ي ناچيز و حقير و فقير و بي چاره و درمانده ي آن خدايي هستم كه قادر و عالم و بي نياز است ؛ و چه افتخاري بالاتر از اين بندگي.
اما چه كنم كه در بندگي نيز درمانده ام ؛ در سرزمين اميال و خواسته هاي دل و هوس آنچنان غرق گشته ام كه از رب مقتدر و حق مطلق و تواناي بي همتا ي غفور بندگان ، غافل غافل غافل گشته ام.
و چه بايد كرد در اين زمان ، كه من ، اين فقير دوعالم ، آنچنان در گرداب بلا ها گير افتاده ام كه راهي براي نجات نمي بينم جز در كوي يار خويش ، كه محبت و كرمش از تمام مادران جهان نسبت به فرزندانشان بيشتر است نسبت به تك تك بندگانش .
اما ، اما بحث من در اين است كه رويي براي بازگشت و تقاضاي كمك ندارم. چرا كه خود را مستحق همه نوع بلا مي دانم و حق را در اين عذاب مي بينم.
بنده اي كه وقتي اين آيه (( فاما الانسان اذا ماابتلاه ربه فاكرمه و نعمه فيقول ربي اكرمن و اما اذا ماابتلاه فقدر عليه رزقه فيقول ربي اهانن )) ( سوره فجر 15 و 16 ) را مي شنود ، با سيري در احوال زندگي و رفتار خود بيش از پيش شرمنده ي خداي خود مي شود و به حال و روز خودش غصه مي خورد .
همان بنده اي كه به دنبال خداست تا آن زمان كه خدا به او زيبايي دنيا را نشان مي دهد ، اما همين كه روي سختي دنيا را مي بيند ، به حكيم متعال پشت كرده و رو به زيبايي هاي فريبنده ي دنيا مي آورد.
حال همين بنده ، اين من رو سياه عالم ، با پشتي خميده از كوله بار گناه ، در حالي پشيمان آمده ام كه اگر در به رويم باز نشود ، طوفان عظيم بلا مرا با خود مي برد؛ و از روي شرمندگي از رب خود ، شما را ، اي ارباب با صفا و كريم ، شما را مي خوانم و به شما متوسل مي شوم تا به درگاه الهي وجيهي زيبا را برده باشم تا مگر ... .

شما خوب مي دانيد و من هم خوب مي دانم كه اگر شماروي از من برگردانيد ، ديگر هيچ جاه و هيچ پناه و هيچ كسي برايم نيست ؛ پس رهايم نكنيد.
اي ارباب كريم ، كرامتت را به پيشگاه اكرم الاكرمين ، در روز ميلادت براي فطرس شنيده ام ؛ درست است كه او ملك بود و من آدمم ولي اين را بدانيد كه به غير از شما كسي را ندارم؛ پس با تمام وجود از شما مي خواهم كه دست خالي اين فقير را به كرمتان پر كنيد.
ارباب جان خوب ميدانيد كه چه مي خواهم و من هم خوب ميدانم كه اين خواسته هاي من از سرم زياد است و با اين روسياهي ، اين خواسته ها زياد است ، اما اين خواسته ها نه به پشتوانه ي اعمال من است ، بلكه به پشتوانه ي كرامت شماست كه وصل است به كرم مطلق الهي ، پس اين خواسته ها در مقابل اين همه كرم ناچيز است.
چشم اميدم به شماست
نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/05/03 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت
آب ...
بابا ...
بابا آب داد.
بابا نان داد.
آن مرد آمد.
آن مرد در باران ... .
نه ؛ آن مرد در باران نيامد.
آن مرد دل شكسته آمد.
آن مرد با دلي پر از غم آمد.
آن مرد با اسب در باران نيامد .
آن مرد با پاي پياده ، در طوفان نا ملايمتي ها آمد.
من آن مرد را ديدم ؛ جلو رفتم و به خودم اجازه دادم تا از احوالش بپرسم .
آن مرد آمد ، اما زباني براي تكلم نداشت.
آن مرد آمد ، ولي جوابي براي گفتن نداشت.
كم كم بايد رفت .
اما نه ؛
آن مرد آمد .
آن مرد با دلي پر از غم آمد.
پس چرا فكر كردم كه زباني براي تكلم ندارد.
حرف دل را كه نبايد فقط از زبان سر شنيد.
مي نشينم ؛ چشم در چشم مرد دارم.
آن مرد حرف ها دارد.
اما چه شده؟ چرا حرفهايش را در خود نگه داشته؟
چشم هايش درياي پرتلاطم حوادث را نشان مي دهد.
دريايي كه هر دم ممكن است سونامي عقده هاي چند مدتي باشد.
حجب و حياي آن مرد پرده اي مي شود تا ديگر چيزي نبينم.
دوباره سوالم را تكرار مي كنم.
آقا ، چه شده؟
چشمي باز مي كند و ... .
انگار بغض در گلويش كار خود را كرده.
تازه ديدم كه آن مرد خود باران است ، از تبار اشك.
دوباره رو بر مي گرداند .
نمي دانم كه چيست رمز اين عاشقي كه هر دم از گفتنش گريزان است.
بغض را در گلو نگه داشته و اشك را منكر مي شود.
دوباره او را صدا مي زنم تا شايد اين بار جوابم را بدهد.
اما اين بار ديگر حتي چشم هايش را هم از من دريغ مي كند.
باز صدا مي زنم ، ولي باز بي جوابم.
دستش را مي گيرم تا شايد به حرمت آن مرا نگاه كند ، ولي دستش داغ است و دستم را مي سوزاند.
نگاهي بر چهره ي رنگ پريد ه اش مي اندازم.
او دگر جاني ندارد كه بخواهد جواب مرا بدهد.
گويي كه عشق تمام تنش را سوزاند ، تا آنجا كه به جاي سرد شدن بعد از مرگ ، بدنش داغ داغ است.
تازه مي فهمم كه او كه بود.
او مرد بود.
حرمت عشق را شناخت و حاضر نشد آن را به هيچ قيمت بفروشد.
او مرد بود.
او ... رسم عاشقي بود.
نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/04/25 ساعت 6:26 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
خوش اومدید
فقط برای عشق اومدم و انشاالله تا آخرش هستم.
محمد مهدی هستم ، عاشق ولایت.
از خدا میخوام که تا آخر عمر این عشق رو ازم نگیره.
از علی تا به علی فاصله یک آینه است
آن علی در نجف و این علی از خامنه است
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY